یک زن اهل آرکانزاس ایالات متحده فرزند هجدهم خود را حامله است و قصد دارد علاوه بر این، فرزندان بیشتری داشته باشد. میشل داگر 41ساله به زودی خواهر یا برادر جدیدی به جمع هفت دختر و ده پسرش خواهد افزود. در میان فرزندان او تنها دو جفت دوقلو وجود دارد. داگر می گوید؛ (سه فرزند ما در ماه ژانویه و سه تای دیگر شان در دسامبر متولد شدند. این دوماه پرکارترین ماه ها بوده اند،) بزرگترین فرزند خانواده، جاش، 20 ساله است و کوچکترین فرزند جنیفر، 9 ماه دارد. این خانواده که جمعیتش مدام بیشتر می شود در خانه 650 مترمربعی در تانتی تون واقع در شمال غرب کانزاس ساکن است. همه این کودکان که نامشان با حرف (J) آغاز می شود در خانه درس می خوانند. خانم داگر 11 سال از عمر 41 ساله خود را باردار بوده است و به زودی دومین سری فیلم های مستند درباره این خانواده از کانال دیسکاوری پخش خواهد شد. این برنامه نگاهی به نحوه گذران زندگی خانواده داگر دارد. یکی از بخش های این مستند به سیستم تقسیم کار در این خانه بازمی گردد و جالب آنکه در خانواده داگر کارهایی که معمولاً به پسران سپرده می شود بر عهده دختران است. این دخترها هستند که تایرها را عوض می کنند و امور مربوط به گاراژ خانه یا اصلاح چمن های حیاط را انجام می دهند. در مقابل پسرها می آموزند. پختن و سرو کردن شام بر عهده آنهاست و باید حمام را تمیز کنند. داگر هم اکنون در ششمین هفته از بارداری خود قرار دارد و کاملاً سلامت است. خانم داگر و همسرش جیم تا وقتی که بتوانند به بچه دار شدن ادامه خواهند داد. جیم داگر معتقد است؛ (بقا و خوشبختی یک خانواده در گرو دو نکته است؛ اول ایمان به خدا و دوم برخورد با دیگران به شیوه یی که مایلیم با خودمان برخورد شود.) وی می افزاید؛ (هدف ما این است که در این خانه همه با هم دوست باشیم و برای رفاه و شادی هم تلاش کنیم.) فرزندان این خانواده به شرح زیر هستند؛ (جاش) 20 ساله، (جان) 18 ساله، (جان دیوید) 18 ساله، (جیل) 16 ساله، (جم) 15 ساله، (جینجر) 14 ساله، (جوزف) 13 ساله، (جاشی) 11 ساله، (جوی آن) 10 ساله، (جرمی) 9 ساله، (جدیدی) 9 ساله، (جیسون) 7 ساله، (جیمز) 6 ساله، (جاستین) 5 ساله، (جکسون) 3 ساله، (جوان) 2 ساله و (جنیفر) 9 ماهه.
شعر از محمد حسین شهریار
1- شعری در باره ایت الله هاشمی رفسنجانی
ای غریو تو ارغنون دلم
سطوت خطبهات ستون دلم
خطبههای نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم
چه فسونی است در فسانه تو
که فسانهاست از او فسون دلم
با دلی لالهگون ترا گوشم
ای لبت لعل لاله گون دلم
چشم از نقش تو نگارین است
مینگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره میکند زنجیر
که به سر میزند جنون دلم
من هم از آن فن و فنون دانم
که جنون زاید از فنون دلم
کلماتت چو تیشه فرهاد
میشکافند بیستون دلم
وز مواعظ که میکنی آنگاه
صبر میزاید از سکون دلم
انقلاب من از تو اسلامی است
که حریفی به چند و چون دلم
گوهر شب چراغ رفسنجان
ای چراغ تو رهنمون دلم
کفهای همتراز خامنهای
در ترازوی آزمون دلم
بازوان امام آنکه دگر
بی قرین است در قرون دلم
چشم امیدی و چراغ نوید
هم شکوهی و هم شکون دلم
در رکوع و سجود خامنهای
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او کز غیب
دستها میشود ستون دلم
او به یک دست و من هزاران دست
با وی افشانم از بطون دلم
عرشیان میکنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم
من برونی نیم خدا داند
کاین صلا خیزد از درون دلم
من زبان دلم ولی افسوس
بسکه بی همزبان زبون دلم
پیرم از چرخ واژگون و علیل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون کمانی خمیده ایم لیکن
تیرآهی است در کمون دلم
طوطی عشقم و زبان از بر
جمله ماکان و ما یکون دلم
در ترازوی سنجشم مگذار
ای کم عشق تو فزون دلم
درس من خارج است و حاشیه نیست
که دگر فارغ از متون دلم
دگرم بخشی از تن و جان نیست
دل به جانان رسیده چون دلم
شهریارم لسان حافظ غیب
شعر هم شانی از شئون دلم
- شعر مشهوری از شهریار درمورد تهران وتهرانی
تهران و تهرانی
الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من
